تبليغاتX
بوی جوی مولیان - واکنش به بعضی ايرادات وارد شده به مطلب آخر
بدون شرح!

 

بهم می گن افسرده شدی؛

-آره افسرده شدم. نه، اصلاً ... . آره! افسردگيم هم واگيرداره ... به طرز فجيعی شيوع پيدا کرده ... خيلی هم حالم بده ... افسردگيم اونقدر شديده که اگه کسی جلو بياد... .

-آره افسرده ام. خيلی زياد! می دونم دارم اشتباه می کنم. نبايد افسرده باشم. همه چی رو به راهه. خوب خوب؛ عالی تر از اين نمی شه! وقتی کسايی که فکر می کردی می تونی روشون تأثير مثبت بذاری بهت بگن اصلاً براشون مهم نيستی؛ وقتی داری فکر می کنی که امروز عجب روز خوبيه و دوستت بياد بهت بگه به طرز فجيعی افسردگی پيدا کردی. وقتی ... ، ولش کن!

-آره افسرده ام؛ وقتی بقيه رو می بينم که دارن زار زار سعی می کنن بشينن دور هم يه فکری برای حل اين گرفتاری ناخواسته و غيرطبيعی بکنن تا صرفاً مبادا به بقية افسرده ها منتقل بشه ديگه نمی تونم ... .

-آره افسرده ام. وقتی کسايی رو می بينم که محيط نوشتن بقيه رو ملک شخصيشون می دونن و فکر می کنن بايد توی نظراتشون نقش پيغمبر تازه نازل شده ای که از بد حادثه دوباره  بين يه مشت امّی ظهور کرده رو بازی کنن و بايستی توی تمام حرکات به ظاهر ادبی و موجهشون يه سرمشق جالب برای بقيه باشن (و توی اين راه می شينن جلسه می ذارن، دست به يکی می کنن که چه طوری از همة امکانات، حتی نوشته ها و شخصيت بقيه استفاده کنن) و فکر می کنن اين خط و ربط های اوناس که بايد باعث بشه (و لابد باعث می شه) بقيه چه جوری بنويسن چرا خوشحال باشم؟

-آره افسرده ام. وقتی حرفای دلتو ... حرفايی که فقط از دلت بلند شده می نويسی و کسايی که ظاهراً بيشترين تعمق رو توی نوشته ات انجام دادن بهت می گن «از نظر ادبی خيلی جالب بود»، دلت می خواد ديگه با کسی حرف نزنی بشينی يه گوش غمباد کنی.

 

بهم می گن بی تجربه ای؛

-آره بی تجربه ام. راستی چه چيزی جز بی تجربگی می تونه باعث بشه جايی که بايد سکوت کنی حرف بزنی که مبادا دل بعضيا بشکنه و جايی که بايد حرف بزنی سکوت کنی تا مبادا به يه عده بی توجهی بشه.

-آره بی تجربه ام. خيلی بی تجربه. همين بی تجربگی باعث شده يه حرفو بارها و بارها تکرار کنم، فقط به اين خاطر که يه عدة ديگه هم حرف بزنن، صحبت کنن، درد دل کنن، سکوتو بشکنن و خاموشی رو زيرپا بذارن. فقط همين بی تجربگيه که باعث می شه از اين غافل بشی که همه چيزتو توی اين راه از دست دادی؛ بقيه بزرگ شدن و تو همون قدر موندی.

-آره بی تجربه ام. هيولای هفت سری به اسم زندگی رو گذاشتم کنار، نشستم تا فقط نوشتنو و ننوشتنو تجربه کنم. البته چه چيزی از اين بهتر؟! چه چيزی از اين سرنوشت سازتر؟ (و البته بر همه واضح و مبرهن است که اين زندگيه که بر پاية نوشتن من می چرخه و نه نوشتن من بر پاية زندگی!). بالاخره تجربة نوشتن هم خودش يه دنياست و راحت می شه همة هست و نيست آدم بشه. خاصيت های فراوونی هم داره. باهاش می شه راحت به هر کسی برچسب زد... ."فلانی دنبال تجربه است، چون من هنوز می نويسم و اون بی خيال شده".

-آره بی تجربه ام. بالاخره اگه نوشتن بزرگ شدن نياره، چی می خواد بياره؟ نکنه مسفرت؟ نکنه حرف زدن؟ نکنه ... ! خدای من، حتی از گفتنش هم شرم دارم.

-آره بی تجربه ام. همين بی تجربگيم باعث شده تا به خودم اجازه بدم راجع به چيزی که در موردش کوچيک ترين اطلاعی ندارم نظر ندم و البته همه با تجربه اند به غير از من و البته که همه جا می توانند راجع به تجربه سرمشق باشند.

 

بهم می گن مریضی؛

-آره مریضم. مریضیم هم واگیر داره ... شايع شده ... علتش رو همه می دونن ... همون کسايی که مرض رو تشخيص دادن درمونش رو هم می دونن ... خيلی وقته که دست به کار شدن.

-آره مريضم. برای مريضی که فقط يه کم سرش درد می کرد اونقدر دوا و درمون عجیب و غریب نوشتن و پیچیدن که زمین گیر شد و منتظرش نشستن تا کارش تموم بشه تا یه روز توی مجلس ختمش شرکت کنن.

-آره مريضم. از دست سر و صدای اونايی که می يان عيادتم خودمو توی اتاق قرنطينه کردم. هر از گاهی که صدای چرخيدن دستگيرة در اتاق رو می شنوم دلم هری می ريزه پايين که ای وای بازم يکی ديگه ... .

 

بهم می گن ديوونه شدی؛

-آره ديوونه شدم. اصلاً اگه راستشو بخوای ديوونه بودم. نمی دونم از کی، فقط همين قدر حاليمه که ديگه سرم اين قدر داغ شده که حتی نمی تونم بين دستام نيگهش دارم. همه جا صدای عجيبی می آد. صدايی که بقيه نمی شنون. نمی دونم! شايد واقعاً اينا همه توی سر خودمه. داره کم کم باورم می شه اين واقعاً خودمم که يه بند به خودم می گم «تا کی؟ تا کی؟ تا کی؟ ...».

-آره ديوونه شدم. فقط يه ديوونه ممکنه بدون هيچ اميدی يه اشتباهو هزار بار تکرار کنه و بازم پشيمون نشه؛ فقط يه ديوونه ممکنه صدبار توسری بخوره و بازم سرشو بلند کنه وايسه بگه بياين منو بزنين. فقط يه ديوونه می تونه عادت کنه که از بی فکری بقیه لذت ببره. فقط ما ديوونه ها عادت داريم هر روز هی بنويسيم و بعدش کاغذامونو مچاله کنيم آتيش بزنيم، بعد سرمونو بلند کنيم به منتقدای فرهيختة فراوونی که معلوم نيست از کجا اومدن راجع به نقاط قوت وضعف نوشته ای که اصلاً نخوندن توضيح بديم.

-آره ديوونه ام. وقتی ديوونه بشی می تونی مطمئن باشی که هرجا بری حتماً حتماً يه عده هستن که به کارات بخندن و شاد باشن؛ يه عده هستن که با مسخره بازيات توی فکر فرو برن، يه تعداد هستن که سعی کنن برای فرار از تماشای مصيبت تو مجبور شن بلند بلند با هم بحث کنن؛ يه مشت هم پيدا می شن که اشتباهاتت رو جدی نگيرن و حماقت های تو رو به جای روحت به ناقص بودن فکرت نسبت بدن و بالاخره از همه مهم تر، چند نفری ديوونة ديگه مثل خودت هم پيدا می شن که تو رو نه به خاطر کارای عاقلانه ای که می کنی، نه برای حرفای بلندپروازانه ای که می زنی، نه بابت کمک هايی که می تونی بهشون بکنی، بلکه حاضرن فقط به خاطر همين يه لا قبايی که داری (يعنی خودت) تحملت کنن. خوب ديگه چی می خواستی؟

 

بهم می گن بدبينی؛

-آره خيلی بدبينم. وقتی می بينی کسايی که داد و بيدادت براشون مثل يه صدای اضافی فقط ماية دردسر بود و صد سال يه بارم از دورت رد نمی شدن، وقتی ساکت شدی می فهمن که می شه بيان راجع به همة حرفات نظر بدن و بعد يه جوری با زبون بی زبونی به بقيه بفهمونن که "ما هر کاری از دستمون بر می اومد کرديم، خودش نخواست"، می شه به همة دستايی که برای هر نيتی به طرفت دراز می شن بدبين باشی.

-آره بدبينم. وقتی کسايی که داعية فهميده و فرهيخته بودن دارن و مدام توی نوشته های بقيه به ... مشغولن (...های عالمانه و نداهايی در باب عام نبودن) نظرات گرفته و فرستاده شدة نوشته های خودشون می شه يه چت روم فارسی که فقط دو نفر (گيرنده و فرستنده) می تونن ازشون سر در بيارن (نظراتی که توشون لقمه دور سر گردونده شده و به جای اين که صرفاً با يه تيک کوچولو خصوصی بشن، اون قدر پيچ و تابشون دادن و خلاصشون کردن که فقط همون طرف ازشون سر در بياره) و خوب که توشون دقت کنی همون خط و ربط هائيه که قراره از توشون الگوی بقيه در بياد، ديگه نه به هيچ چيز می شه خوشبين بود و نه اميدوار. وای از آن روز که نمک ... .

 

بهم می گن از زندگی هيچی نمی فهمی؛

-آره راست می گن، هيچی از زندگی سرم نمی شه. راستش از نوشته هام سر در آوردن که زندگی رو نمی شناسم. زندگی يادشون داده که چه طوری اين کارو بکنن. بدبينی وقتی به کمک اين نفهمی می آد که وقتی نوشته های خودشونو می خونم فقط به ياد فيلسوفای رواقی می افتم. وقتی حسابی گيج و گنگ می شم و ديگه هيچی نمی فهمم که به اين می رسم که همه چی حتی خوب نوشتن نسبيه؛ حتی هدف نوشتن، حتی اميد نوشتن، ختی موضوع نوشتن، حتی ايراد وارد کردن به نوشتن، حتی همون افسردگی که تازگی اطبای دور و برم کشف کردن و قراره برای درمونش يه جريان خنده دار را بندازن. همه چی اون قدر نسبيه که حتی يه بچه هم می تونه دم از زندگی و تجربه کردنش بزنه.

-آره... . اصلاً  نمی دونم زندگی رو چه طور بايد تعريف کرد. خصوصاً بعد از اين که هر چی توی چنته داشتن برای ... توی سرم زدن و کلی ايراد از طرز فهميدنم گرفتن و دست آخر توی نگاه بهت زده ام زل زدن و بهم گفتن «همينه! زندگی يعنی نوشتن و نقد شنيدن، يعنی نقد شنيدن و تحمل کردن، يعنی تحمل کردن و مهربون بودن، يعنی مهربون بودن و توسری خوردن، يعنی توسری خوردن و لبخند زدن، يعنی لبخند زدن و بی خيال شدن، يعنی بی خيال شدن و فهميدن، يعنی فهميدن و سر به زير انداختن، يعنی سر به زير انداختن و نوشتن، يعنی نوشتن و نقد شنيدن، يعنی نقد شنيدن و تحمل کردن، يعنی تحمل کردن و مهربون بودن، يعنی ... .

 

بهم می گن بی خودی زياد فکر می کنی؛

-شايد راست می گن! خيلی چيزا اصلاً ربطی به من نداره که بهشون فکر کنم. خيلی چيزا اصلاً برای فکر کردن درست نشدن. اگه راجع به چيزی فکر نکنم مجبور نيستم در موردش بنويسم و اون وقت ديگه لازم نيست به کسی جواب بدم و از کسی نقد بشنوم؛ نقدهای از سر دلسوزی (!) و آب داری که از کشيده فقط صدای «تَرَق» رو کم دارن.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:40  توسط امیر سالاری  |