تبليغاتX
بوی جوی مولیان - خاموشی
بدون شرح!
 

ظاهراْ این تلخی نمی خواد به این راحتی از فضای ذهنی و نوشتاری من خارج بشه. اين قدر تلخ و ...!

 

-----------

 

می خواهم چیزی دربارة خاموشی بنويسم. چگونه؟ مگر می شود؟ مگر نه این که بايد برای فهميدن هر چيز نخست از زبان آن سخن گفت؟ چگونه بايد از زبان خاموشی سخن بگويم و خاموش بمانم؟

بعضی سخن می گويند تا خاموش بمانند و بعضی خاموش می مانند تا سخن بگويند. اما مگر نه که «خاموش بودن بهتر از ناليدن است»؟

 

می خواهم بنويسم ولی خاموشی نمی گذارد. خاموشی نمی گذارد کلام زنجيرهای اسارتِ افکنده بر حلقوم را پاره کند و سوار بر ساغر انديشه مستی اين خاموشی چند را زايل سازد. اما اين سوار مست چون تاختن آغاز کند خواهد ناليد.

 

به هر چه می انديشم از مقابلم می گريزد. حکومت سياه و مطلقة خاموشی در سرسرای ذهنم انديشه ها را نيز گريزان ساخته است. انديشه ها يک يک گريزان از پی جان پناهی که در مأمن آن بتوانند آرام گيرند و بمانند می دوند و چون ماندند در پی اين گريز خاموش می شوند... . خاموش می شوند و من می مانم و اين حکومت مطلقة خاموشی که اين چنين مدام قدرتش افزون می  گردد. من می مانم و انديشه های تهی و سر به زيری که از همان نخست سر مقابل اين لجام گسيختة خاموش فرو آورده اند و مانده اند.

فقط يک مقاوم رنجور ديگر در برابر اين دژخيم باقی مانده... . آيا بايد ادامه بدهم؟ آيا نوشتنم ... سخن گفتنم رواست؟

 

«می خواهم فرياد بزنم». می خواهم اين سلطان بی رحم را از دل و ديده ام بيرون بياندازم. می خواهم روز را به شهر دلم بياورم.

 

سکوت سردی که بر روی سراچة ذهنم چنبره زده و هِس هِس نيش چندبَرَش در شهر خالی انديشه ام طنين افکنده ديگر دارد خفه ام می کند. پا روی گلويم نهاده و می فشارد... . خيلی حرف ها توی کوچه های اين شهر بی حاکم از بيم مجازات پنهان مانده اند. اما چون من، اين آخرين هماورد دژخيم سکوت، دهان باز کنم به يک باره برخواهند خواست و برون خواهند ريخت. اما ديگراين من نيستم که سخن می گويم؛ آنهايند که می نالند و نعره به آسمان می سپارند... .

 

ديگر تصميم خود را گرفته ام. می خواهم دهان باز کنم. سخن خواهم گفت. اگر من نيز نگويم کسی نمی ماند و همگی با هم در سکوت خويش خواهيم مرد. اگر من نيز راه گريز اختيار نمايم، آخرين اميد، آخرين حرف فرو نخورده، آخرين سرباز، آخرين صفير تيغ هنوز در نيام، ... هم نابود می شود و همه با هم خواهيم مرد. سخن خواهم گفت؛ سخن می گويم ... .

اينک سخن گفته ام.

 

سپيده ای که دميدن آن نزديک بود، پيش از برآمدن غروب کرد. خاموشی های خاموشان ديگر به سويم تاختند؛ اين خاموشان ديگر بر سر اين فروخورده های نوپای اکنون آزاد ريختند و بسياری از دم تيغ سکوت گذراندند. اندکی نيز که بر جای مانده بودند به سوی سينة چاک چاک گويندة شان دويدند و در هزارتوی بی پايان آن به زير سنگ های تا ابد بی پناه خزيدند تا در همان نخستين دم خاموشی خود بميرند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:9  توسط امیر سالاری  |