خسته ام از دروغ ...
از صبح تا شام و از شام تا صبح توی هر آينه ای که نگاه می کنم دروغ می گويد. دروغ تصوير هر روزه ام شده است. آينه ها يکی يکی، بزرگ و کوچک، شکسته و کامل، بلند و کوتاه و تار و روشن هر يک به هزار زبان دروغ می گويند. گويی دروغ جای ثابتی به عنوان هشتمين هنر پيدا کرده است؛ هنر که هيچ، هر روز شکمِ سيری از دروغ هايی که بر سر سفره هايمان نيز آمده می خورم. دروغ استشمام می کنم. دروغ ... .
خسته ام از نگاه ...
-از نگاه های بی حاصلی که همه جا را به دنبال تهی می جورند؛ از تهی های تباهکاری که با نگاه سرشار می شوند؛ از سرشاری های دلتنگی آوری که همه جا را پر کرده اند و کسی بر آن نيست که نگاهی برشان بيندازد. از نگاه های خوار و چندش آوری که همه جا را به دنبال زبونی در می نوردند و چون بلندی را پست کردند و خواری را بلند، در قهقه ای که سرداده اند محو می شوند؛ گويی هرگز نبوده اند.
-از نگاه های خوار گشتگانی که چون به اطراف بنگرند نگاه خود را در آينه می بينند ... آينه ای که تصوير دروغ است. آينه ای که از آن خسته ام ... .
-از «نگاه که زادة علاقه است»؛ علاقة بی حاصلی که از تأييد ضمنی دل به چشم برخاسته است. دل گمراهی که در تنگنای زنگار بستة سينه به دنبال کورسوی نوری چون طفلی بيگناه چشم گشادة خود را می گرداند .... . دلی که چون با ريسمان اين علاقه از چاه چشم برون شد تنها چشم فراموشکار را می يابد و حيرت زده بر فريبی که از او خورده باز می ماند.
خسته ام از پشيمانی ...
-پشيمانم از پشيمانی های بی دليل؛ ندامت های بی ارزشی که تنها خلأ عصيان وجدان را می پوشانند.
-خسته ام از پشيمانی های بيهوده ای که چون شرافتِ بيگناهیِ بيچاره ای را لگدکوب خود ساختم در درونم برمی انگيزند و برای «تطميع» و فرونشاندنشان، اطرافيانم را در حلقه ای که ساخته ام يکی يکی از قايقِ سوراخم بيرون می اندازم که غرق شوند و قايق برای خودم بماند.
-از ندامت های ويرانگری که «روح را از درون به آتش می کشند» و حتی زمان نيز عهده دار پوشانيدن غباری که پراکنده اند نمی شود.
خسته ام از بيگناهی ...
-بيزارم از بيگناهی بعضی چشم ها که ناگزيرند از به دوش کشيدن خاکستر آن و ناتوانند از تحمل اندوه نظارة بر باد رفتنش.
-خسته ام از درک معصوميت هايی که نگاه های دروغگو دست در دست هم به جويدنشان مشغولند.
خسته ام از نادانی ...
-خسته ام از نادانی ام که بيچارگی ام را سبب شده است ... نادانی ای که آتش گمراهی ام را شعله ور می کند.
-خسته ام از نادانی عاقلان گرداگردم که عاقلانه توانايی ام را تهليل می برند؛ عاقلان وارسته ای که انديشمندانه تمامی «من» را می شناسند و هر دم درد سينه ام را با آتش مداوا می کنند.
-خسته ام از نادانی بيچارگانی که حاضر نيستند آجری را از ديوار بيهوده ای که گرداگردشان کشيده اند به عاريت به دستم به دهند تا خانة نيمه تمام انديشه ام را با آن بسازم.
-خسته ام از نادانی سوداگران؛ عاملانی که علاقه ام را با فريب معامله می کنند و برآنند تا با هيچ، بسيار به چنگ آورند.
خسته ام از بی تفاوتی ...
-رويگردانم از بی تفاوتی ديوار که هر چه مشت بر آن بکوبی بر جای خود ايستاده و تنها با فرو ريختن است که سر خم می آورد.
-خسته ام از بی تفاوتی درختان نونهال هم ريشه ام که با وزيدن باد به جای آن که خم شوند می ايستند تا بمانند ... می شکنند ... .
-تفاوتی نيست ميان دروغ و بی تفاوتی که اولی دروغ به ديگريست و دومی دروغ به خود. وای از دروغ ... .
خسته ام از سرگشتگی ...
-از حيرانی ام دلزده ام. از پريشانی خانة ذهنم شرمسارم. از سرگشتگی درونم خسته ام.
-خسته ام از راه بی پايانی که «کاش جای آرميدن بودی».
خسته ام از سرگشتگی که دست توانايی می خواهد تا بيرون بياوردت از گرداب آن و کو دستی؟!
-امان از سرگشتگی که نمی دانم ... ( ... ) ... .
خسته ام از ناجوانمردی ...
-از ناجوانمردی که گويی علاج هر دردی شده است؛ از ناجوانمردی که هر آينه ای برای درد بيننده اش تجويز می کند.
-از مردانگی که ديگر زندگی نيست؛ هنر شده است ... از ناجوانمردی که برای خلق شدن هنر نمی خواهد.
خسته ام از خودخواهی ...
-اين منم! من! همين خودم!
-آهای مردم ديديد چه طور حقم را ازو گرفتم و تا عمر دارد شرمندگی را وبال گردنش ساختم؟
خسته ام از فرومايگی ...
-سرافکنده ام از اين همه فرومايگی:
"ايها الناس کسی نمی داند که چون در آغوشش بگيرم همه مرا خواهند ديد. بزرگ می شوم ... روی شانه هايش بزرگ می شوم ... از سر و کولش که بالا بروم ديده می شوم. خنجرش که زدم ديگر او نيست و من هستم. من! همين خودم!
مهم نيست که برای بالا رفتن چه کار می کنم. تملق هر که را که بخواهی می گويم. عنان به دست هر کسی می سپارم. هر که را که بگويی می کوبم.
حالا بالا هستم ... هر که نمی تواند ببيند موجود مهمی نيست. هر که برايش مهم نيست هم مهم نيست.
حالا بالا هستم ... هر کاری که بخواهم می کنم و می توانم هر کسی را که بخواهم پيش خودم بياورم. چه کسی را دوست دارم؟ چه کسی مرا دوست دارد؟ آيا کسی مانده است؟ آيا بقيه مثل خودم نيستند؟!
حالا که گرفتار شده ام ای کاش او بود ... پشيمانم!!!"
-خسته ام از بيچارگی ام. می خواهم سرم را بالا بياورم؛ ولی اگر فرومايگی بگذارد ... .
خسته ام از ناتوانی ...
چيزی ندارم بگويم از آن چه نمی توانم ... .
فقط می نويسم.
خسته ام از نوشتن ...
خسته ام از نوشتن بی حاصل؛ نوشتنی که هيچ کسی را چاره ای نيست. نه خودم و نه ... .
خسته ام ... .
... .
مهم نیست!