تبليغاتX
بوی جوی مولیان
بدون شرح!
 

خیلی حرف ها سر دلم سنگینی می کرد ولی نمی دانم (شاید هم می دانم) که چرا نتوانستم به قلمشان بیاورم.

فقط می دانم امسال با همه سالهای دیگرم فرق داشت. هر بار که می خواستم از کنار سر مبارکش وارد شوم و از پهلوی پایش بیرون بروم به جای اذن دخول تنها همان که بیرون پنجره فولادین چشمش نوشته بودند خودش را توی سرم به در و دیوار می کوبید...

«فقیر و خسته بدرگاهت آمدم رحمی»

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز       چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز


 

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 13:18  توسط امیر سالاری  |