گفتار نخست :
هوا خيلی گرم است. از زور خستگی و بيکاری نمی دانم می توانم پا به پای بقيه حرکت کنم يا نه. اما بايد بروم. اگر نروم فردا می گويند از بی غيرتی و بی حميتی اش بود که مثل زن ها به زير ساية خيمه اش خزيده. راستش خودم نمی خواستم به اين جا بيايم. آخر مرا چه به اين جا؟ من که نصيبی در پيروزی و مکافاتی در شکست ندارم. ولی اگر نمی آمدم فکر می کردند به چند سکه درآمد روزانة آن خرمافروشی خراب شده دل بسته ام و لابد طاقت دوری کنيزکان نازک بدنم را ندارم (کنيزکانی که ندارم و فکر می کنند قرار است با آن سکه ها بخرم). ولی حتماً حرف مردم در مقابل ثوابی که می گويند در آمدن به اين جا هست ارزشی ندارد؛ ثوابی که همه، حتی پسر زياد از آن دم می زنند. اما با اين حال اگر آن قول نبود هرگز نمی آمدم.
ای کاش نمی آمدم. دلم توی همين چند روزه برای کوفه و نخلستان هايش تنگ شده است. آخر کی کار اين ها را تمام می کنيم تا اين لشکرکشی بيهوده تمام شود و برگرديم؟ خدايا، صد رکعت نماز در مسجد کوفه نذر اين که همين فردا به خانه برگردم ... .
ديگر حوصله ام سر رفته و سرم درد گرفته است از اين همه هياهوی بی حاصل... . اعصابم خرد شد از بس فرياد کشيد و گفتند فرياد بکشيم. پيرمرد با اين محاسن زيبايش چه خوب اسب سواری می کند!
خدايا من او را کجا ديده ام؟ ساعتی می شود که آن جا روی اسب نشسته و فرياد می زند. «کثير پسر عبدالله» که تازه از اولين صف جناح چپ برگشته تا رفع تشنگی ای بکند می گويد پيرمرد قرآن می خواند. ديگر حوصله ام را سر برده. بس است ديگر! حيف آن پنج سکه که بابت اين شمشير و سپر دادم ... .
آخر اين پيرمرد اصلاً معلوم نيست که از کجا پيدايش شد و زندگی ما را خراب کرد. داشتيم زندگيمان را می کرديم ها! «ذويد» می گفت نصرانی در راه مانده ای است که خيال حکمرانی شام و تصاحب کوفه به سرش زده. اين همه زمين خدا ... برود پادشاه يک تکه اش بشود. به من چه!؟! اصلاً پادشاه همين تنور بيابان نفرين شده بشود ... ما که بخيل نيستيم!
وقتی داشتم به کثير کمک می کردم که روی عقال خون آلودش خاک بريزد از زره قشنگی می گفت که «زهير» به تن داشته و «مهاجر پسر اوس» از چنگال او به در آورده و همين عقال خونين را برايش گذاشته است. من که اصرار ندارم از اين خونريزی غنيمتی عايدم شود. همان به کوفه برگشتن برای من بهترين غنيمت است.
بالاخره آن چند ساعت نحس به پايان رسيد. از صبح که آن پيرمردها را کشتيم حمله های اين «شمر» بی کار هم با آن سربازان عصبی اش از سمت چپ حاصلی در پی نداشته است و ما همين طوری اين يکی گوشة سپاه نشسته و آفتاب می خوريم. دقايقی است که اين اراذل مشغول قلع و قمع نسل نصرانی شده اند. در طول اين دقايق فقط بچه کشته ايم. اين پيرمرد با چه دلی اين کودکان را به جنگ می فرستد؟ از اين جا که من ايستاده ام چيزهای مبهمی قابل ديدن است. سنگی که به صورت اين بچة آخری خورد را من جلوی پای «سالم» انداختم. گفتند پسر خليفة مخلوع حسن است. راستش شمشير «عمر ازدی» که به فرق او خرد دلم به حالش سوخت. بی حال که بر زمين افتاد زنی شيون کشيد ... . بچه کشتن که جنگ نمی شود.
دشنه ام را که توی خيمه گذاشته بودم دزديده اند. اگر جنگ نبود تا نفر آخرتان را گوشمالی می دادم تا معلوم شود کار کدام بدنَسَبی است. حالا ديگر فقط يک شمشير برايم باقی مانده است؛ شمشير خون آلودی که ديروز «زيد» از من امانت گرفت تا با خيال راحت به کنار نهر برود. اين چهار هزار نفر مراقب آب که چشم تمساح ندارند! آنها مأمورند تا به هر جنبندة ناشناسی که به آب نزديک شود حمله کنند. عجب خونی هم هست! به اين راحتی ها پاک نمی شود. زيد را فرستاده ام تا برود کمی آب بياورد تا دست گلش را پاک کنم. ساعتی می شود که رفته ولی باز نگشته است. معلوم نيست شمشير به کجا خورده که تا بالای دستة چرمينش خونين شده.
«پسر سعد وقاص» که تازه خود را از شر آن جوانان خلاص کرده مشغول کشتن پيرمردها شده است. هر کدام می آيند، دست و پايی می زنند و کشته می شوند. خوشبختانه من در جايی نيستم که مجبور باشم بکشم يا کشته بشوم. جنگ در اسلام جايی ندارد. مسلمان شده ام تا ديگر با «مذحجيان» نجنگم و از شر «بنی تميم» در امان بمانم و زندگيم را بکنم. استغفرلله ربی و اتوب اليه!
دارد نماز می خواند ... . عجب! نصرانی نماز می خواند؟! لابد تازه مسلمان است. اگر نصرانی است چرا نماز می خواند و اگر مسلمان است چرا با او می جنگيم؟ جنگ را رها کرده و دارد نماز می خواند. عجب آدم غير منطقی ای است! بايد مسلمانی را از انسان ها بياموزد. هر وقت از جنگ فارغ شديم نماز خواهم خواند.
باز هم دلم هوای کوفه را کرده. ای کاش همين حالا برمی گشتيم. دلم تحمل اين همه خشونت بيهوده را ندارد. اصلاً اگر مسلمان هم باشد دارد با يک سری مسلمان می جنگد ... . به من چه؟ اصلاً کی گفته اين اراذل مسلمان هستند؟ گيرم هم که باشند. به خودشان مربوط است و خدای خودشان ... . بروند در مسجد نماز بخوانند. اصلاً بگذار با هر که دوست دارند جهاد بکنند. پای مرا چرا وسط کشيده اند؟
کثير که هنوز دارد آب می نوشد می گويد اين «حسين» دست از موعظه بر نمی دارد. ناگهان از جا بر می خيزم و برقی در ذهنم می درخشد. آها! به ياد آوردم اين پيرمرد را کجا ديده ام. سال های دور که تازه به کوفه آمده بودم يک بار او را او را جلوی خانة علی ديده ام. او پسر علی است! يعنی ممکن است با آن پدر سرسخت و متعصبش نصرانی شده باشد. عجب! اعوذ بالله من الشيطان العين الرجيم ... .
به ياد قولی که داده بودم می افتم. چند روز پيش که آن جوانک توی مسجد خطبه می خواند، از بغل دستی ام پرسيدم چه می خواهد و او در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: «بيعت با پسر رسول خدا». از او پرسيدم اگر با پسر رسول خدا بيعت کنم چه می شود و او گفت: «بوی رسول الله به کوفه می آيد». گفتم: «فتبارک الله احسن الخالقين! ولی من بوی نخلستان هايش را بيشتر دوست دارم». گفت: «مؤمن، اين بوی مبارک امارت کوفه را هم سرشار خواهد کرد». گفتم: «خوب بکند؛ اصلاً خود دارالخلافة شام را هم بردارد. چه دخلی به ما دارد؟». گفت: «برادر، آن وقت همة ما خواهيم توانست زير ساية او زندگی و عبادت مقبول و مشروعی داشته باشيم». زندگی! عبادت مقبول؟! مشروع (= راحت)؟ با اشتياق به او گفتم از جوانک بخواهد نام من را هم پای آن جريده بنويسد و از طرف من قول بدهد که اگر پسر رسول خدا به کوفه بيايد از او استقبال می کنم.
اما حاکم جديد بر خلاف قبلی فکر می کند که اين قول من به حکومت او ربطی دارد. ولله که ندارد! او فکر می کند قولی که به آن جوانک داده ام از روی سرکشی و دشمنی با حکومت کوفه و خليفه بوده است. امير و خليفه هر که می خواهند باشند. به هر حال برای آن که امير بر من غضب نکند (و به راستی چه چيز از غضب ديوانه وار او هراسناک تر؟!) و برای آن که رضايتش را به دست بياورم (و به راستی چه چيز از رضايت او مطلوب تر و فرح انگيزتر؟!) به او قول دادم در اين جا حاضر شوم و به جنگ اين مرد بيايم.
اينک ديگر پيرمرد يکه و تنها با آن پيراهن دريده رو به روی ما ايستاده است. ديگر حتی من هم صدای او را می شنوم. چيزی روی سر گذاشته و قرآن می خواند. چه خوب قرآن می خواند! اگر جنگ نمی کرديم از او می خواستم اين لحن قرآن خواندن را ياد من هم بدهد.
...
همه جا به هم ريخته. در ميان غباری که به آسمان بلند شده فريادهای مبهمی می شنوم. توی هياهو و شلوغی شمشيرم را کنار خيمه جا گذاشته ام. شبحی را در تاريکی می بينم. به آن سمت می روم. پيرمرد را می بينم که سوار بر اسب به سمت من می آيد. چشمانش در چشمان من افتاده و نگاه از من بر نمی گيرد. مبادا به من آسيبی برساند! می خواهم شمشيرم را بکشم ولی سر جايش نيست. به ناچار خم می شوم و سنگ بزرگی بر می دارم... . سنگ خوبی است. اگر پسر پيامبر به کوفه بيايد از او خواهم خواست خيابان ها را با سنگ های اين چنينی فرش کند. اصلاً خود من جلوی پای آن برکت را فرش می کنم... . نشانه می روم و توی گرد و خاکی که جلويم را گرفته سنگ را پرتاب می کند. سنگ به صورت او می خورد. خونی که به گردن اسبش می پاشد حاکی از آن است که سنگ به پيشانی او خورده است. آی ...!
پيرمرد دست به پيشانی می گذارد و خاموش می شود. اسبش شتابان او را از مقابل من دور می کند. چون ديگر سخن نمی گويد در سياهی غبار او را گم می کنم و سنگی را که در دست ديگر دارم به زمين می اندازم.
...
ديگر غروب است و سپاهيان گرد نعش او جمع شده اند. شمر با هيجان بسيار با چيزی که در دامن گرفته از آن سو می آيد و از مقابل من می گذرد.
بالاخره تمام شد.
آنهايی که بی کارتر هستند و گويی يکی دو سنگ بيشتر از بقيه انداخته اند شتابان به سمت خيمه و خرگاه نصرانی می دوند. در ميان ما رسم است که پس از جنگ، زنان و دختران مغلوب به کنيزی غالب درآيند... . مردی که از مقابل من می گذرد با نيشخندی به اين آزندگان نگاه می کند و زير لب و با تمسخر خطاب به من می گويد: «گرگ های گرسنه! نگاه کن چه ولعی به خرج می دهند. در غنيمت نيز بايد قانع بود ... »، و در حالی که با پارة بيرقی که در بغل گرفته دست خون آلودش را پاک می کند ادامه می دهد: « ... همين انگشتری پيرمرد مرا بس است».
فکری به ذهنم می رسد. «پس من چی؟ پس سهم من از اين خستگی و نزاع بيهوده چه می شود؟ ... اگر بتوانم يکی از اين دختران را ...». ولی نه! انگار ديگران زودتر از من دست به کار شده اند.
زنی گريه کنان خون از گوش کودکی می روبد. نگاهی به سمت گودالی که حسين در آن افتاده می کند و زير لب می گويد « ... .
وای! خدای من! ما چه کرده ايم؟! من چه کرده ام؟ حسين همان پسر رسول خدا بوده است؟!
وای! هيهات! وای بر من! اکنون چگونه به کوفه بازگردم؟ کوفه ديگر رنگ عبادت آسان و نخلستان هايش ديگر رنگ آبادی را نخواهد ديد!
----------------
اصلاً با آن چه نوشته ام موافق نيستم. اين قرار است حسين باشد ولی نيست. اين را به عينه دريافته ام که از او نوشتن کار من نيست. خواستم خودم را لای بی قيدی و بی هدفی اين بخت برگشتة کوفی جا بدهم که ديدم در حد و اندازه ای نيستم که حتی دشمن حسين باشم. چيزی که می خواستم بنويسم می توانست چند برابر اين که هست باشد و به سرانجامی برسد. ولی ... ولی ديدم هر چه بنويسم به جای آن که خود را به حسين [آن گونه که می گويند و می شناسند و می ستايند] بالا بکشم، او را با خود پايين می آورم ... .
روراست روراست بگويم؛ باور بکنيد يا نه، تنها يک عبارت از اين نوشته را از عمق وجود و با صداقت نوشته ام و می توانم ادعا کنم از آن راضی هستم:
«وای بر من!».
گفتار دوم :
قرار است چند خطی از حسين بنويسم؛ چيزهايی که از نبرد او در روز عاشورا و يا زندگانی اش برداشت کرده ام و همين طور صحبت از مطالبی بکنم که ذکر اين روز خونبار را در قالب برنامة عزاداری يک هيئت در بر بگيرد.
.
.
.
خيلی با خودم کلنجار رفتم تا از درون هزارتوی پيچ واپپچ ذهنياتم چيزی پيدا کنم که به درد نوشتن در اين مقال بخورد. اما آن طور که می گويند، هر چه بيشتر می گردم کمتر می يابم.
برايم خيلی دشوار است دربارة چيزی بنويسم که دربارة آن فکر چندانی نکرده ام. خيلی سخت است دم از حقيقت واقعه و واقعيت شخصيتی بزنم که گویی هيچ نقش و تأثيری در نوع زندگی من و نحوة نگرشم به آن ندارد. ستودن چنين کسی که بعد از بيست تا محرم پای صحبت اين و آن راجع به او نشستن و بارها و بارها نان سفره ای که به نيت او پهن شده را فرو دادن (نمک او را خوردن) به جرأت می توانم بگويم اصلاً نمی شناسمش برايم دشوار و ناگوار است.
تازه دشواری مسأله از اين هم فراتر می رود؛ هر وقت سعی در شناختن اين شخصيت کرده ام دريافته ام که می خواهم او را آن گونه که خودم می خواهم بشناسم... . آن جا که می گويند خون شيرخواره اش را به آسمان پاشيده، پيرمرد آزرده دل و باايمانی در نظرم مجسم می شود که می خواهد نادانی دشمنش را به رخ خودش هم بکشد... . آن جا که نقل جدا کردن سر از پيکرش را می شنوم به ياد مورخ دقيقی می افتم که در بحبوحة اين واقعة سوزناک و مهم به شمارش و ثبت تعداد حرکات بالا و پايين بازوی شمر برای جدا کردن استخوان گردن مشغول بوده. آن جا که نوشته اند بعضی ها را با اصرار و دلربايی به دنبال خود برده (کسانی همچون زهير) چهرة مردی را در ذهنم ترسيم می کنم که می خواسته تمام آن چه خوب می پندارد در مقابل هر آن چه بد می داند قربانی کند... .
اين ها و صدها از چنين مقابلاتی اين انديشه را به ذهنم متبادر می کند که مرد حسين شناسی نيستم. هر گاه خواسته ام او را بستايم آن قدر نامش را بالا برده ام که دريافته ام خودش را همان جا که بود رها کرده و تنها نامی را به خدايی رسانده ام. هر وقت هم که بخواهم حقيقتِ دريافتم از او را توصيف کنم در پايان به کودکی می مانم که روی ديوار اتاقش يادگاری می نويسد تا روزی عابری که از مقابل آن می گذرد آن را ببيند و بخواند!!
بگذريم؛ از حسين گفتن در نظر من کار دشواريست. شرح علل آن چه گفتم فعلاً ار قيد توانايی ام خارج است و شايد بعدها ... .
اگر بخواهم روند منطقی پاره ای از تفکراتم را ادامه بدهم به اين می رسم که بايد چيزی از آن چه او در آن روز کرد حالا به درد من بخورد تا کوشش خونبار (و در حيطة برهان، منطقی اش) بی نتيجه نماند. در اين حيطه همانند متأخرينی انديشيده ام که مکتب حسين را فراتر و ورای نامش می ستايند. اما مکتب امروزی حسين يا مکتب حسين در امروز؟ به راستی کداميک؟ درست همين جاست که دوباره به اين می رسم که در اين باب انديشة چندانی نکرده ام.
نتيجة نه چندان منطقی آن چه گذشت (!) برآنم می دارد تا دربارة «ضد مکتب» او سخن بگويم. در اين جا گشايشی حاصل می شود! از اين رو که تا آن جا که در پهنای افق بيکران انديشه می گنجد، جا باز است برای حرکت در اين باب. حداقل تاريخ روايت می کند دشمنن حسين و آنان که خون او را ريختند از هر طيف و مسلکی بوده اند. اين جا تاريخ با من همراه می شود. انگشت حسين را بريدن و تازيانه بر لب های او زدن و مابقی آن چه در حل خاندانش روا داشتن کردن حيوان صفتی خاصی نمی خواهد. فقط کمی جهالت لازم دارد که آن هم هميشه و همه جا به ميزان کافی و حتی خيلی بيشتر از آن پيدا می شود. آن لعينان به مکافات عمری، سالی، ماهی، روزی يا حتی ساعتی نادانی اين چنين يوغ اين لعنت و نگون بختی را تا ابد به دوش می کشند ... (اما در دنيای من نادانی به امری روزمره بدل گرديده و برای وقوع به آگاهی به عمل نياز ندارد که خود همان ناآگاهی است).
اين دو روند فکری آشتی ناپذير (در باب مکتب و ضد مکتب حسين) به اين جا ختم می شود که گويی حسين بر همين جهالت ها شوريده و بر عليه نادانی های مردم زمانش طغيان کرده است. جهالتی که پس از گذشت چهارده قرن از ريخته شدن خون او بارها و بارها آن چنان دامن گرفته که حتی به ويرانی کعبه (خانة خداوند مسلمانان) و يا به نابودی ملت ها انجاميده. گويی رد خون حسين در زير اين جهالت ها گم شده است.
جهالت من مرا به آنان که در دهم محرم سال 61 در برابر حسين صف کشيدند شبيه ساخته و (با اندکی اغماض در زمان و مکان) يکی از آنان قرار داده است (آن چه در ابتدا خوانديد نتيجة کنکاش کوته انديشانه ای در همين باب است). به راستی گويی من بودم که به حسين طومار نوشتم و سپس سعی کردم نادانی خودم را توی جمع سپاهيان شام گم کنم تا مبادا ببيند من هم آن جا هستم.
-- نظر به آن چه گذشت سخن را کوتاه می کنم و صرفاً برای ادای قسمت ناچيزی از حق نان و نمکی که پای سفرة او خورده ام، تعدادی کتاب و موسيقی در اين جا قرار می دهم که اميدوارم برای شما هم سودمند باشند.
- کتاب «غروب سرخ فام» نوشتة کمال السيد
- کتاب «چهل حديث عزاداری» نوشتة جواد محدثی
- کتاب «سوگنامة کربلا» [ترجمة لهوف] نوشتة سيد بن طاووس
- کتاب «ويژگی های امام حسين عليه السلام» [الخصائص الحسينيه] تأليف آيت الله شيخ جعفر شوشتری
- کتاب «سخنان حسين بن علی (عليه السلام) از مدينه تا کربلا» تأليف محمد صادق نجمی
- کتاب «از عاشورا تا غدير» تأليف محمد عسکری
- کتاب «زندگانی حضرت ابوالفضل العباس» اثر علامه شيخ باقر شريف قرشی
- کتاب «حماسة حسينی» نوشتة آيت الله مطهری
- کتاب «پيام عاشورا» [حاوی بيش از 160 پيام از حسين بن علی (عليه السلام)] تأليف محمد صادق نجمی
- موسيقی زيبای «جنگ حضرت عباس» با اجرای مهدی شريفی و عليرضا عصار
گفتار سوم (حرفی از جنس ديگر):
خيلی دلم می خواست (از عمق وجود طالب آن بودم) که می توانستم چيز درخور خواندنی بنويسم ولی ... .
با تمام علاقه ای که برای نوشتن داشتم و آن همه حرفی که برای بعضی مسائل برای گفتن توی دلم بود نتوانستم ... .
دعايم کنيد... . حسابی حسابی! ظاهراً به مدد راه افتادن اين هيئت صاحب اصلی هيئت يک درس بزرگ به من داد ... . درسی که سعی می کنم هميشه به خاطر داشته باشم. درسی که برای من بود و خودم.
گفتار آخر:
اگر حرف هايی که اين جا خوانديد يا چيزهايی که انتظار داشتيد بخوانيد و نخوانديد سرد بود؛ بيهوده و پايين تر از انتظار (برای چنين روز بزرگی) بود ببخشيد. خودم اين را به پايه و بهای درسی که گرفتم می گذارم. شما هم ... شما هم با کمی اغماض می توانيد به پای جهالت (مذکور) من بگذاريد.
" اى خدايى كه مقامت بس بلند، غضبت شديد، نيرويت بالاتر از هر نيرو، تو كه از مخلوقات خويش مستغنى هستى و در كبريا و عظمت فراگير، به آنچه بخواهى توانا، رحمتت به بندگانت نزديك ، وعده ات صادق ، نعمتت شامل ، امتحانت زيبا، به بندگانت كه تو را بخوانند نزديك هستى و بر آنچه آفريده اى احاطه دارى و هركس كه از در توبه درآيد پذيرايى ، آنچه را كه اراده كنى توانايى ، آنچه را كه بخواهى درك توانى كرد، كسى را كه شكرگزار تو باشد شكرگزارى ، ياد كننده ات را يادآورى ، من تو را خوانم كه نيازمند تواءم و به سوى تو روى آرم كه درمانده تواءم ، ترسان به پيشگاهت فزع مى كنم ، غمگين دربرابرت مى گريم ، از تو مدد مى طلبم كه ناتوانم ، خود را به تو وامى گذارم كه بسنده اى ... اى خدا! اى مهربانترين ! در حوادث ، بر ما گشايش و در پيشامدها، برما خلاصى عنايت كن" ... " در مقابل قضا و قدر تو شكيبا هستم اى پروردگارى كه بجز تو خدايى نيست . اى فريادرس دادخواهان كه مرا جز تو پروردگارى و معبودى نيست . برحكم و تقدير تو صابر و شكيبا هستم . اى فريادرس آنكه فريادرسى ندارد، اى هميشه زنده اى كه پايان ندارد. اى زنده كننده مردگان . اى خدايى كه هركسى را با اعمالش مى سنجى ، در ميان من و اين مردم حكم كن كه تو بهترين حكم كنندگانى" ...
... و آن گاه که صورت به خاک می گذاشت، گفت: « بِسْمِ اللّه وَبِاللّه وَفِى سَبيلِ اللّه وَعَلى مِلَّةِ رَسُولِ اللّه »
آخرين مناجات امام حسين
(عليه السلام)
فردا شب هم ان شاء الله مهمان خانم ها اربابی فر و حجت هستیم.
سلام،
دوست آشنايی (!) که وبلاگ نداشت خواست تا مطلبی را که در باب عاشورا نوشته بود توی وبلاگ بگذارم. نمی خواستم اين مطلب (که با حال و هوای نوشته ام سازگار نيست) را همين طوری کنار بقيه بنويسم. می توانيد اين مطلب را از اينجا بگيريد.
برنامه دهه اول محرم هیات اینترنتی محبان الحسین به این شرح اعلام می شود:
|
شب |
تاریخ |
روضه |
میزبان |
|
شب اول محرم |
چهارشنبه 19/10/86 |
روضه حضرت مسلم (ع) |
امیر امیری فر |
|
شب دوم محرم |
پنجشنبه 20/10/86 |
ورود کاروان به کربلا |
|
|
شب سوم محرم |
جمعه 21/10/86 |
روضه حضرت رقیه (س) |
|
|
شب چهارم محرم |
شنبه 22/10/86 |
روضه جناب حر (ع) |
|
|
شب پنجم محرم |
یکشنبه 23/10/86 |
روضه حضرت عبدالله بن الحسن(ع) |
|
|
شب ششم محرم |
دوشنبه 24/10/86 |
روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) |
|
|
شب هفتم محرم |
سه شنبه 25/10/86 |
روضه حضرت علی اصغر(ع) |
|
|
شب هشتم محرم |
چهارشنبه 26/10/86 |
روضه حضرت علی اکبر (ع) |
|
|
شب نهم محرم |
پنجشنبه 27/10/86 |
روضه حضرت عباس (ع) |
|
|
شب دهم محرم |
جمعه 28/10/86 |
روضه سالار شهیدان و روز عاشورا |
|
|
شب یازدهم محرم |
شنبه 29/10/86 |
شام غریبان روضه اسارت کاروان |
|
|
شب دوازدهم محرم |
یکشنبه 30/10/86 |
روضه حضرت سجاد (ع) |
برای جزئيات مراجعه کنيد به وبلاگ مجيد احسانی نيک.
فروپوشانده پنداری زمان را چون زمين را برف
به هر سو بنگری، يا هر که، آن را برف اين را برف
چو ميلاد مسيحا کاج ها جار چراغانی ست
چه زيبا بسته زيور اين دو کاج نازنين را برف
شقايق را که از زير زمين آيد بهاران پرس
درودی می برد از ما شهيدان دفين را برف
مهدی اخوان ثالث
ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
چوگان حکم در کف و گويی نمی زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی
چند وقت پیش تصادفاْ نرم افزار دیوان حافظ جالبی پیدا کردم. درست وقتی که با تمام وجود به همچین چیزی احتیاج داشتم. چیزی که برای نوشتن پست قبلی هلم داد هم همین بود. تصور این که حالا می شه یه جوری ادامه داد برام خیلی جالب بود. اگه شما هم هوس حافظ خوندن به سرتون زد می تونین از اینجا بگیرینش.
http://h1.ripway.com/amirsalaree/setup.exe
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می ام ده که به پيری برسی
چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده اند
شاهبازان طريقت به مقام مگسی
دوش در خيل غلامان درش می رفتم
گفت ای عاشق بيچاره تو باری چه کسی
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه که بس بی خبر از غلغل چندين جرسی
بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن
حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پی خوش نفسی
حافظ

واقعاْ چه احساسی دارد وقتی امروز باید به هزار و یک جا سر بزنی و دم صبح که پنجره را باز کنی ببینی نوک کوه (خانه ات) را حجم سفیدرنگ بزرگی اجاطه کرده است؟
نوشتن این سطرها برایم خیلی تلخ بود... آن قدر تلخ که چندبار خواستم هر چه را که نوشته ام پاک کنم و چند وقتی بی خیال حرف زدن بشوم ... "کاشکی عسل تنها در کام من آزرم داشت؛ کاشکی هوا اندکی بی رنگ بود" ... .
................
ظاهراْ آدم نمی تواند امیدوار بشود که این ... درست بشود.
مثل این که آدم حق ندارد به جایی برسد که بتواند امیدوار باشد که یک فرجی حاصل بشود.
علی الظاهر باید از بیخ و بن خیلی فکرها به حال خیلی چیزها بشود.
آن قدر باید از این بشودها بشود که آدم فکر کند می شود ...
مثل اين که همه توی کتابخانه هر کاری می کنند الا درس خوندن.
وقتی داشتم سعی می کردم يک جوری اينشتين رو با نيوتون آشتی بدم راديو هم گوش می دادم و از هر دری سخنی ... (يکشنبه، 9/10؛ ساعت 19:15)
-راديو قرآن:
-آقای دکتر (کارشناس برنامه): 8 دقيقه طول می کشد تا فوتون ها از سطح خورشيد به زمين برسند، ولی 10 ميليون سال طول می کشد تا فوتون ها به اذن پروردگار از مرکز خورشيد به زمين برسند. حقيقتاً بايد به اين فوتون ها خسته نباشيد گفت ... .
البته مساله تولد ستارگان در کهکشان های دوردست هم موضوع جالبیست
-مجری: بله آقای دکتر بهتره این بخث رو در برنامه دیگه ای انجام بدیم.
-راديو تهران:
مسابقة 1 : گورخر سفيد است با خط های سياه يا سفيد است با خط های سفيد؟
-----------------------
مسابقة 2:
-مجری: معنی کلمة «بامداد» که با «ص» شروع می شه؟
-شرکت کننده: طلوع
-نــــه! با «ص» شروع می شه!
-صلوع؟
-صلوع؟ خيلی راحته زود باشيد.
-ما لــر هم هستيم يه کمکی به ما بکنيد.
- ...
-راديو معارف:
دربارة شرکت هايی که ظاهراً در مالزی هم هستند و از مردم مبلغی رو دريافت می کنند و از اين وجه سودهای زيادی هم می برند و به قيد قرعه مردم را به سفر حج مشرف می کنند بايد گفت که استطاعت اجباری نيست و خيلی ها ممکن است که اصلاً به مستطيع شدن علاقه ای نداشته باشند و اين اشکالی هم ندارد ... در اين جاست که ما بايد اعتراض فقهی خودمون رو بيان کنيم ... چرا شرکت هايی در ايران به اين کار نپردازند؟ ...
الآن اینقدر اوقاتم تلخ شده که بروم یک چند دوری توی این سرما دور دانشگاه بچرخم تا بلکی خنک بشوم.