
13:10
امروز حال درستی ندارم. سرم را پايين انداخته ام و همين طوری بی هيچ هدف مشخصی وارد دانشگاه تهران می شوم. باد سردی از طرف غرب به صورتم می وزد. باد ادامه دارد. برای گريز از باد وارد نخستين دری که در اطرافم وجود دارد می شوم. همين طور به راه رفتن ادامه می دهم. صدای نخراشيده ای مرا فرا می خواند: «آهای آقا! کيف بردن تو کتابخونه غدقنه!».
ظاهراً بايد کيفم را تحويل او بدهم (چرا او کيف خود را به من نمی دهد؟). کيف خود را به او می دهم. دوباره سر خود را پايين می اندازم و از پله ها بالا می روم. وقتی به ديوار می رسم وارد تالار قرائت می شوم و يک راست به طرف ميزی که خالی است می روم. بساطم را روی ميز پهن می کنم. گوشی ها را توی گوشم می گذارم و سعی می کنم بخوابم.
14:15
عجب صندلی ناراحتی است. شجريان که چند بار تا آخر خوانده دوباره دارد از نو شروع می کند. ظاهراً قرار نيست بخوابم. از جا بلند می شوم و قصد مسجد می کنم. می گويند مسجد جای گرم و نرمی است.
14:20
در مسجد را که باز می کنم هوای گرمی توی صورتم می خورد. شجريان هنوز مشغول خواندن است: «دل ديوانه ام ديوانه تر شی...».
وقتی چشم هايم به تاريکی عادت می کنند و حس می کنم می توانم راهی را از بين بدن های بيجانی که ظاهراً به خواب ابدی فرو رفته اند برای پايم بجورم به گوشة تاريکی می خزم و سعی می کنم مثل بقيه از اين عالم فانی جدا شوم.
دری که کنارم قرار دارد به صورت منظم هر دو دقيقه يک بار به آرامی باز شده و بلافاصله با صدای بلندی بسته می شود. حتی يک دقيقه در اين ميان فروگزار نمی شود.
هوا سرد است.
14:30
صداهای فراوانی از اطراف به گوش می رسد. در دانشگاه آموخته ايم که گوش توانايی تفکيک اصوات گوناگون از يکديگر را دارد.
-افغانستان صفر-جمهوری اسلامی ايران 357 …
-مسألة انتخابات مهم است…
-هستن؟ نيستن؟ …
-گفته بودم اگه برگردی می بينی …
-اگه تانژانت تتا رو توی اين رابطه بذاری مقاومت ارتعاشی …
-اگه iBT ت بالای 105 بشه همه جا ...
- ... .
14:45
با هر بار باز و بسته شدن در حجم معينی هوای سرد وارد محوطه می شود.
14:50
استاد همچنان صدايش را دور سرش انداخته و بی اعتنا به آن چه در اطراف می گذرد مشغول خنياگری است.
14:55
سرما طاقتم را طاق کرده و آن باد سرد تا اين جا هم دنبال من آمده است. از جا بلند می شوم و با دقت از همان راهی که آمده ام بيرون می روم. سر راه پايم مهر نماز کسی را به گوشه ای پرتاب می کند ... .
-الله اکبر ...
14:49
استاد هنوز هم می خواند. در محوطة روبروی علوم صدای خفيفی را در زمينه می شنوم. گوشی ها را از گوشم بيرون می آورم. خطيب ارجمندی پشت تريبونی راجع به هورمون (/hoormoon/) استروژن سخن می گويد. چشمم به يک اطلاعيه می افتد. ناگهان به ياد می آورم... . امروز قرار است يادبودی برای قيصر عزيزم توی حقوق برگزار کنند. به آن طرف حرکت می کنم.
15:05
چه جالب؛ صدای آن خطيب گرانمايه اين جا هم شنيده می شود؛ استروژن همة دانشگاه را برداشته است. حالا دارد بر اساس تنظيمات هورمونی راجع به توانايی آقايان در رؤيت هلال ماه سخن می راند ("خانم ها ضعيف تر نيستند").
به حقوق می رسم. حاج آقای جوانی با رنگی افروخته و سری افکنده از راهروی باريکی که در ادامة در ورودی قرار دارد به بيرون می شتابد (ظاهراً استروژن کار خود را کرده است).
15:10
توی حقوق همه به اين طرف و آن طرف می دوند. سالن جا ندارد. وحيد را می بينم که مشغول کندن موهای سرش است (حالا حالاها کار دارد!).
دختری در گوش پسری می گويد: «خيلی خوبه بازم اين جور جاها بيايم».
عکس های قيصر عزيزم روی در و ديوار به من نگاه می کنند. من هم او را نگاه می کنم. صورت خسته اش هنوز در انتظار است.
15:12
اعلامية بزرگی کنار من روی ديوار قرار دارد و چند نفری رو به روی آن ايستاده اند. يکی با ترديد به ديگری می گويد: «نه! يعنی خاتمی صحبت می کنه؟». يعنی خاتمی صحبت می کند؟ عادت کرده ايم تا دقيقة آخر منتظر و دودل باشيم.
15:15
درهای سالن همگی بسته می شوند و من با دست های آويزان پشت آنها مانده ام. کاغذی روی ديوار هست که رويش نوشته: «ميز پذيرش خبرنگاران». جلوی اين کاغذ تلويزيون بزرگی گذاشته شده و جلوی آن چند رديف دختر و پسر مشغول تماشا هستند (استفادة مفيد از حداکثر فضای ممکن). انگار همه پذيرفته اند که خبرنگار فقط يعنی کسی که توی تلويزيون کار می کند.
روی کاغذ ديگری که پشت در سالن چسبانده شده نوشته: «کلاس آقای گرمارودی به اتاق 225 منتقل شد.
15:17
نفسم تنگ شده. به بيرون می دوم تا هوايی تازه کنم. صدای خطيب رساتر شده و از محوطة نمازجمعه هم شنيده می شود. هورمون استروژن را جدی بگيريد!
همه به هم نگاه می کنند. هيچ کس نمی داند منبع صدا کجاست.
قيصرها هنوز معصومانه به همديگر نگاه می کنند. جوانکی که از کنار من رد می شود به بغل دستی اش می گويد: «اين همه آدم! پس چرا کسی سخنرانی نمی کنه؟ همين طوری که خشک و خالی نمی شه».
15:20
دوباره وارد حقوق می شوم. تلويزيون دارد عکس های زار زدن جلال و عليرضا و سهيل را نشان می دهد (سه يار دبستانی). ده بيست نفری که روبه روی تلويزيون نشسته اند (خصوصاً خانم ها که حالا بيشتر نشستگان را تشکيل می دهند) با سه تا انگشت زير چانه و مابقی روی گونه ها با حالت روشنفکرانه ای به اين عکس ها و نيز مناظر سرسبزی که لابهلای آنها پخش می شود نگاه می کنند.
قيصرها هنوز نگاه می کنند. شجريان جای خود را به نینوای عليزاده داده و اين موسيقی روی ملقمه ای که میبينم می نشيند. چشم هايم توی چشمان قيصر گرفتار می شود. انگار آتش گرفتهام. تنهايی اين صورت را هرگز از خاطر نخواهم برد... .
با شتاب به بيرون حقوق می دوم. سر راه تنه ام به تنة چند نفر می خورد. معذرت خواهی دست و پاشکسته ای و تمام می شود.
به کتابخانه برمیگردم. دلم هوای قيصر خواندن کرده است. بيست سی نفری منتظر کتاب روبروی ميز تحويلدار نشسته اند. دل به دريا می زنم و به سراغ کامپيوترها می روم تا يک جزوة شعر درخواست بدهم. پای ميز کامپيوترها جای سوزن انداختن نيست. چند قدمی به اين طرف و آن طرف می روم. دخترکی که جلوی من ايستاده دارد دنبال کتابی می گردد. در صفحة جستجو جلوی عنوان جستجو نوشته شده: «استيل دانيل».
دارد برای نام کتاب هم چيزی تايپ می کند: «چشم به راه». اما نه! تصميمش را عوض می کند. نام کتاب را پاک می کند و به جای آن می نويسد: «تپش عشق». با بی حوصلگی آن را هم پاک میکند و می نويسد: «پيوند قلب ها». شمارة اين آخری را يادداشت می کند و باز با طمأنينه به صفحة جستجو برمی گردد و اين بار جلوی عنوان جستجو می نويسد «پزشک زاد» و بر روی پديدآور کليک می کند. (درازای تألم آور دوران داشجويی هم بالاخره بايد يک جوری سپری شود).
ديگر حوصله ام به سر آمده و سرم درد گرفته است. به تالار قرائت برمی گردم. توی تالار قرائت صدای خطيب ديگری طنين انداخته و پژواک پيدا کرده است. ظاهراً دارد اشاوهيشتا می خواند.
به ساعت نگاه می کنم:
17:00.
حقيقتاً چه قدر زود دير می شود!
دلم بدجوری گرفته است. دوباره شجريان را توی گوشم فرو می کنم و سرم را روی ميز می گذارم.
«... خراب خانه ام ويرانه تر شی...»
به اين فکر می کنم که آدم چه قدر موقع بودن بی صاحب و غريب است و وقتی که کاسة سوراخ انتظارش را سرکشيد و تصميم گرفت بميرد چه قدر عاشق و شاهد و صاحب و مصاحب پيدا می کند. کلی آدم در غم يکهو از دست رفتنت شريک می شوند.
همين که مردی جا برای خيلی ها باز می شود که داد سخن سر دهند. بعضی ها راجع به استروژن و بعضی ... . بعضی هم شايد هرگز حرف نزنند.
بعضی هم می خواهند حرف بزنند ولی نمی توانند يا بعضی های ديگر نمیگذارند... .