امروز داشتم سعی می کردم بعد از مدت ها لذت مطالعه را توی ورق های يک کتاب تاریخ و از بین سر و صدای کشت و کشتار و ناله ها و قهقهه های سرگشتگی آدم تجربه کنم. نويسنده سعی می کرد موجوديت دسته ای از نياکان و همنوعان فراموش شدة من را تفسير و توجيه و يادآوری کند. همة آنچه این همنوعان باستانی من بر صفحة تاريخ نوشته بودند، هر آن چه می توانستند انجام دهند، همة آثاری که در انديشة خلق آنها در جهان بوده و يا به خلق آن دست يازيده بودند، تمامی ملالت ها و بيچارگی ها و کاميابی ها و نجات ها و گرفتاری ها و شادی ها و محنت های آنان در اين سطور اين طور انعکاس پيدا کرده بود:
«به رغم حضور حدود دو هزار ساله و جالب توجه ايلامی ها در تاريخ سياسی، نظامی، مدنی و فرهنگی در جنوب غرب ايران باستان (حدود 2500 تا 640 پيش از ميلاد)، آگاهی باستان نگاران دربارة آنها بسياراندک است … حتی نژاد اين قوم تقريباً ناشناخته باقی مانده است و هنوز دانش زبان شناسی نيز به طور قاطع به ريشة زبان آنان پی نبرده است. از اين روی بازخاوانی نام های ايلامی بسيار دشوار بوده و چندگانه بودن خوانِش های ناهمگون اجتناب ناپذير است و باستان نگار به هيچ روی نمی تواند به قواعد گروه زبانی خاصی تکيه داشته باشد».
به اين جای نوشته که رسیدم احساس عجيبی همة وجودم را فراگرفته بود… يک احساس غريب! درست مثل اين که در اوج حيرت بخواهی گريه کنی و حس کنی که تنها همين گريه می تواند چارة درماندگی ات را بکند.ناله و گريه و زاری و آه و اندوه ومويه … . برای چی؟ برای کی؟ درآن لحظه چه پاسخی بايد به سؤال های عجيب و غريبی که از ناکجا آباد وجود آدم سر می زنند می دادم؟
«پس تو چی؟ الآن چی؟ قرن بيست و يک چی؟ اين همه ماشين و سند و مدرک و داد و قضا و ديوان و دفتر چی؟ 2000 سال ديگر …!»
سياهی ابديت مثل چاهی است که بايد سر در آن کرد و از اعماق وجود ناله سر داد… با خيال راحت راحت…! چون صدايت هرگز به آخر چاه نمی رسد و گويی در آن انتهای بی پايان هيچ کس نيست که صدای تو را بشنود. صدايت با عبور از عمق چاه ضعيف تر و ضعيف تر می شود و سرانجام سکوت… . سکوتی به پهنای همة تاريخ.
روزی از رورها قرار شد گروهی از قورباغه های کوچک با هم مسابقه بدهند. جمعيت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. بالاخره مسابقه شروع شد... . هیچ کس باور نداشت که یک قورباغة چنین کوچک بتواند ساختمان به این بلندی را بالا برود. جملات و عبارات معمولی از سراسر جمعیت متعجب از بلندی برج شنیده می شد. جملاتی مانند:
-عجب کار مشکلی!
-هیچ وقت به نوک برج نمی رسند!
-هیچ شانسی ندارند!
قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند و فقط بعضی هنوز با شتاب بالا می رفتند. جمعیت هنوز با حیرت ادامه می داد:
-خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمی شه!
... تعداد بیشتری از قورباغه ها از فرط خستگی از ادامه دادن منصرف می شدند. ولی فقط یکی به بالا رفتن ادامه داد و نمی خواست منصرف بشود. سرانجام این قورباغه تنها کسی بود که به نوک برج رسید. بقیه قورباغه ها می خواستند بدانند که او چگونه این کار را انجام داده است؛ بنابراين به سراغش رفتن تا رمز موفقیتش را از او بپرسند و مشخص شد که... :
... برندة مسابقه کر بوده است.