به رهی دیدم برگ خزان ...!

بالاخره کابوس ها به پایان رسید و من به آغوش مهیای آزادی پرواز کردم. البته اگر از پرهای ریخته و بال های شکسته و دماغ به خاک مالیده و یقه پاره و پیراهن چروک و ... مابقی این چندقلم پلاسیدگی ظاهری (و صد البته باطنی) را فراموش کنیم به این نتیجه می رسیم که می توانیم تعطیلات خود را به خوشی بگذرانیم.
البته قصد داریم که دیگر اشک خونین نریزیم. قول می دهیم که به آن چه پشت سر گذارده و آن چه در مقابل داریم اعتنایی نکنیم و همچنان عاقلانه سرخوش باشیم. خوب که فکر می کنیم می بینیم که تصمیم معقولی گرفته ایم. پس قول می دهیم که بر سر آن بمانیم. سوگند می خوریم. به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند!!
