تبليغاتX
بوی جوی مولیان
بدون شرح!
 

به رهی دیدم برگ خزان ...!

 

پژمرده ز بیداد خزان!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:15  توسط امیر سالاری  | 

 

بالاخره کابوس ها به پایان رسید و من به آغوش مهیای آزادی پرواز کردم. البته اگر از پرهای ریخته و بال های شکسته و دماغ به خاک مالیده و یقه پاره و پیراهن چروک و ... مابقی این چندقلم پلاسیدگی ظاهری (و صد البته باطنی) را فراموش کنیم به این نتیجه می رسیم که می توانیم تعطیلات خود را به خوشی بگذرانیم.

البته قصد داریم که دیگر اشک خونین نریزیم. قول می دهیم که به آن چه پشت سر گذارده و آن چه در مقابل داریم اعتنایی نکنیم و همچنان عاقلانه سرخوش باشیم. خوب که فکر می کنیم می بینیم که تصمیم معقولی گرفته ایم. پس قول می دهیم که بر سر آن بمانیم. سوگند می خوریم. به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند!!

ما بر سر حرف خود خواهیم ماند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:42  توسط امیر سالاری  |