تبليغاتX
بوی جوی مولیان
بدون شرح!
 

سه روز قبل از امتحان:

وقتی که حس کنی واقعاْ از یادگرفتن لذت می بری دلت می خواهد روی صندلی کتابخانه لم بدهی و دوتا دستت را پشت سرت بگذاری و ... . اصولا مطالعه باید چیز لذت بخشی باشد. چرا نباشد؟ هیچ اتفاق بدی که زبانم لال بعد از مطالعه نمی افتد.کسی قرار نیست کتاب خوانده ات را ازت بگیرد و بعدش توی یک کاغذ سبزرنگ ... . به هر حال مطالعه خیلی لذت بخش است. خصوصا وقتی حس کنی یک روز است که سر یک صفحه خاص درجا زده ای و اصلا وقت کش دادن ایام مطالعه را نداری. آدم باید از مطالعه لذت ببرد. مطالعه چیز خوبی است و می تواند خیلی به درد بخورد. بعضا دیده شده خیلی ها از راه مطالعه به خیلی جاها برسند. خوب آخر مطالعه کردن یادگیری در پی دارد و  عده کثیری از راه مطالعه به خیلی جاها از جمله دانشگاه رسیده اند.مطالعه کردن خوب است دیگر! آدم ها می توانند یاد بگیرند و در امتحانات قبول شوند. چون اگر قبول شوند می توانند برای جامعه خود فرد مفیدی باشند. و البته بر همه واضح و مبرهن است که علم از ثروت خیلی خیلی بهتر است... . همه این ها را گفتم تا به این نکته برسم که مطالعه خیلی خوب است!

لذت یادگرفتن:

Joy of Learning

 

دو روز بعد:

البته مطالعه کردن چیز خیلی خوبی است. ولی دیگر حس می کنم که نمی خواهم حتی یک دقیقه را هم روی این صندلی لم بدهم. حالم از لم دادن به هم می خورد. این یک صفحه را که باز می کنم می بینم نمی توانم رابطه عاطفی موثری (!) با آن برقرار کنم و سریع می خواهم بروم صفحه بعد. آن را هم که باز می کنم زودی کابوس طرح سوال از قبلی به سراغم می آید. بنابراین به خوم تلقین می کنم که باید این رابطه را با امتحان برقرار کنم و سعی کنم از آن خوشم بیاید. ... .

الآن دیگر احساس خیلی خوبی دارم و خوب توانسته ام از پس چالش های ذهنی ام بر بیایم و به ساختار مطمئنی در افکارم دست بیابم و درک کنم که این هم یک مرحله پیش پا افتاده از زندگی است که می گذرد و تمام می شود و نونهالان باید در اندیشه فرداهای روشن خود باشند و از پس مشکلات بی ارزش خود در سر راه سرافرازی بربیایند... می روم تا آسوده بخوابم.... .

.

.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 9:58  توسط امیر سالاری  | 

حالا ديگر خيلی وقت است که هيچ چيزی توی اين دنيا سر کيفم نمی آورد و مجبورم سرم را پايين بيندازم و همين جوری توی راهروهای قيراندود زندگی به راه رفتن بی هدف خودم ادامه بدهم. اما وقتی آدم حتی از راه رفتن هم خسته بشود، ديگر هيچ علاجی برای درد زندگی پيدا نمی شود. به هر حال چند وقتی است که راه افتاده ام توی اين راهروها تا به چيزی پيدا کنم و مواقع خستگی خودم را با آن مشغول کنم.

بگذريم! خواندن و نوشتن از سر نااميدی هم برای خودش موهبتی است. چند روز پيش از روی بی حوصلگی يک کتاب نوشتة همان کانينگزبی داسون سياست پيشه از عنکبوت گستردة جهانی (!) گرفتم و شروع به خواندنش کردم. داستان کوتاه خطی و بدون گره ای است؛ آدم فکر می کند چون نگرش خاصی هم ندارد و زبان گوگولی مگولی اش خيلی صاف و پوست کنده و ساده است پس حتماً برای بچه های گروه سنی ابجدهوز (!) نوشته شده... همين طور هم هست! ولی خوب مگر آدم ها حق ندارند دلشان بخواهد از شنيدن قصه های کوچولوترها لذت ببرند... .

قصه قصه زن و مرد و خداست! اما خوب که بخونیش می بینی ماجرای خودته!

وقتی فهميدم که اين قصه  يک روزی فکرم را به خودش مشغول کرده، تصميم گرفتم برای زدودن رنج راه رفتن از پاهايم بيشتر بخوانم!

 

اگه شما هم خواستيد بخونيدش لينک زيرو دانلود کنيد؛ بلکه خواستيد چند صباحی بچه بشيد!

 

Christmas outside of Eden

 

 

طرح جلد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:14  توسط امیر سالاری  | 

بالاخره به این نتیجه رسیدم که وبلاگ نویسی عجب کار بی فایده ای است. اصولاْ حرف زدن کار عبثی است. همان طور که گوش کردن حاصلی ندارد. آدم یک کاری را می کند که گره ای از مشکلاتش باز بشود یا لااقل حالش را ببرد یا دست کم فکر کند که یک اتفاقی افتاده است. اما وقتی ببیند ان چیزی که کلی روش حساب باز کرده بود توی دیوار رفته است یک چند دقیقه ای تصمیم می گیرد قید همه چیز را بزند. حالا بگذریم...

فقط خواستم یک حقیقتی را بگویم و سر بی حوصلگی یک چیزی بنویسم.

fi nvn ko,v

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:19  توسط امیر سالاری  |