وقتی آدم هزار و يک گرفتاری دارد (البته با احتساب خودِ " درد بودن" که خودش يک گرفتاری و فی الواقع ام المصاتب است) در به در دنبال يک راهی می گردد که خودش را خلاص کند و راحت بشود و برود سراغ کارهایی که همیشه دوست داشته انجام بدهد و حال زندگی را ببرد. این احساس درست در روزهایی که آدم امتحان دروس اختصاصی اش را پس می دهد به وقوع می پيوندد. حالا که امتحان هایم را داده ام نمی دانم چه کار باید بکنم (از فواید زدن خوشی به زیر دل). ای کاش همیشه امتحان بود تا توی این زندگی بی هدف لج درآر بی خاصیت، این آدمیزاد بدون صاحب یک بهانه ای برای اميدوار شدن و امیدوار ماندن داشت. ای کاش يک کسی بود که آدم حسابش را ببرد و در حسرت زمان آزاد بخواهد سر به تنش نماند تا امتحان تمام شود یا کنسل بشود. ای کاش...!
به هر حال امید خوشی داشتن هم خودش مرض لاعلاجی است که انگار حالا حالاها دست از سر این آدمیزاد مادرمرده ور نمی دارد. امان از دست این امید! بچه خوبی بودها...! حیف!![]()

