تبليغاتX
بوی جوی مولیان
بدون شرح!

 بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکرکنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم وبا دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم وبادبادک خود را در هوا پرواز دهم . می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم. می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو وخوب هستند. می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم. می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود ازکوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ... . می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،  به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به  فرشتگان، به باران، و به ...این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما. من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 

نویسنده: سانیتا سالگا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 14:6  توسط امیر سالاری  | 

مدت هاست مانده ام میان فرق بین لذت و درد که اگر این یکی نبود آن یکی اجازه بودن نمی یافت. چند وقت پیش بود که به این نتیجه رسیدم که درد و لذت لبه یک تیغ هستند. یکی باعث حظ روح می شود و دیگری باعث حظ جان و وجه تمایز این دو میزان تحملی است که آدمی به آن دست می یابد. ... و بیچاره آدمی که هی باید بنشیند و بنشیند تا ببیند چه طوری قرار است قابل تر شود! او به ناچار با درد زاده می شود و با درد جان می سپارد. به هر حال نمی تواند از زیر بار تجربه هیچ کدام شانه خالی کند که تا بوده همین بوده و تا هست همین هست. یعنی بقای درد یا بقای لذت توجیه کننده مکنونات زندگی آدمی نیستند و هر دو به یک میزان در پیاله وی جاری شده اند:

تولد + زندگی + مرگ = بعد از مرگ =>    درد + درد + درد = لذت     یا     درد + لذت + درد = درد

یا همان قانون بقای درد و لذت!

صد البته که زمان هم در تساوی معادله فوق وارد است. یعنی بر فرض محال اگر انسان به تجربه مرارت یا لذت نائل نگردد اخلافش به جبران آن چه او انجام نداده محکوم خواهند بود. به هر حال آن چه کاشته شود لاجرم روزی درویده خواهد گردید.

از رنـج کشیـدن آدمی حر گـردد                  قطره چو کشد حبس صدف در گردد

گر مال نماند پسربماناد به جای                   پـیمانـه چو شد تـهی دگر پـر گـردد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:46  توسط امیر سالاری  |